على اكبر دهخدا
954
امثال و حكم ( فارسى )
سخن را سرست ايخردمند و بن * مياور سخن در ميان سخن ( . . . خداوند تدبير و فرهنگ و هوش * نگويد سخن تا نبيند خموش . ) سعدى . سخن را نيوشنده بايد نخست * ( . . . گهر بىخريدار نايد درست . ) نظامى . نظير : مستمع صاحب سخن را بر سركار آورد . فهم سخن گر نكند مستمع * قوت طبع از متكلم مجوى فسحهء ميدان ارادت بيار * تا بزند مرد سخنگوى گوى . سعدى . سخن سخن آورد ، سخن سخن را كشد . تمثل : هين مشو شارع در آن حرف رشد * چون سخن بىشك سخن را ميكشد . مولوى . رجوع به : الكلام يجر . . . ، شود . سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن * ( سخن آخر بدهن ميگذرد موذيرا . . . ) سعدى . نظير : دهن سگ بلقمه دوخته به . سعدى . سگ گزنده همان به كه آشنا باشد . سگ درنده چون دندان كند باز * تو حالى استخوانى پيشش انداز . سخن شنيدن ادب است . نظير : حرف شنيدن ادب است . سخن شنيدن بيخ دولت است . جامع التمثيل : سخن كان از دماغ هوشمند است * گر از تحت الثرى آيد بلند است . نظامى . رجوع به : انظر الى ما قيل . . . ، شود . سخن كان گذشت از زبان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن . اسدى . سخن كز بهر حقگوئى چه عبرانى چه سريانى * ( . . . مكان كز بهر حقجوئى چه جابلقا چه جابلسا . ) سنائى . سخن كز دل آيد بود دلپذير * ( پريرا سخن بود شد جايگير . . . ) نظامى . نظير : سخن كز دل برون آيد نشيند لا جرم در دل . سخنى كان ز اهل درد آيد * همچو جان در ضمير مرد آيد . اوحدى . رجوع به : آه صاحب درد را باشد . . . ، شود . سخن كز دل برون آيد نشيند لا جرم در دل . رجوع به : فقرهء قبل شود . سخن كز دوست آرى شكر است آن * ولى گر خود بگويد ديگر است آن . ( . . . چو از دلبر سخن شايد شنيدن * چرا از هر دهن بايد شنيدن . ) جامى . سخن كز زبان تو آيد برون * بگردد بدين گرد گيتى درون به گوش و سر هركسى در شود * همه نيك و بد آن سخن بشنود . فردوسى . ى . سخن كز سوز دل تابى ندارد * چكد گر آب از آن آبى ندارد . وحشى . سخن كژ آيد بىهيچ شك ز لهجهء لوش * ( يكى دو بيند البته ديدهء احوال . . . )